دسترسی سریع
   بازدید : 130
تاریخ انتشار : 30 خرداد1405
مردی میان خاکریز و آسمان
پیوندی کم‌نظیر میان دانش، ایمان و مسئولیت اجتماعی
پیوندی کم‌نظیر میان دانش، ایمان و مسئولیت اجتماعی
سپیده هنوز کامل پهن نشده بود. نور کم‌رنگی از پشت افق بالا می‌آمد و روی خاک‌های دهلاویه می‌نشست. هوا بوی عجیبی داشت؛ بوی خاک نم‌خورده و باروتی که از شب گذشته در فضا مانده بود. در آن سکوت نیمه‌روشن، رزمنده‌ای که برای سرکشی از خاکریز آمده بود، مردی را دید که کمی دورتر نشسته است. نه اسلحه‌ای در دست داشت و نه مشغول آماده‌سازی سنگر بود. دفتر کوچکی در دست گرفته بود و آرام چیزی می‌نوشت.
رزمنده چند قدم جلوتر رفت. وقتی چهره‌اش را دید، لحظه‌ای مکث کرد. با تعجب پرسید: «آقای دکتر… این وقت صبح چه می‌نویسید؟» سرش را بالا آورد. لبخند آرامی زد؛ از همان لبخندهایی که انگار عجله‌ای در آن‌ها نبود. لحظه‌ای دفتر را بست و گفت: «گاهی آدم باید با خدا حرف بزند… اگر ننویسم، دلم آرام نمی‌شود.» بعد دوباره سرش را پایین انداخت و نوشت.
آن لحظه، دهلاویه فقط یک میدان جنگ نبود. جایی بود میان زمین و آسمان؛ جایی که صدای انفجارها با زمزمه‌های آرام یک دل خسته در هم می‌آمیخت. اما داستان آن مرد خیلی دورتر از این خاکریزها شروع شده بود.
سال‌ها پیش، او جوانی بود که در کلاس‌های دانشگاه تهران می‌نشست و با دقت به درس‌های فیزیک گوش می‌داد. ذهنی جست‌وجوگر داشت و به فهمیدن رازهای جهان علاقه‌مند بود. همین علاقه او را تا معتبرترین دانشگاه‌های جهان برد. در آمریکا، در میان پژوهش‌های علمی پیشرفته، آینده‌ای روشن پیش رویش قرار داشت. می‌توانست زندگی آرامی داشته باشد؛ تدریس کند، تحقیق کند و نامش در میان دانشمندان شناخته شود. اما دل او فقط در آزمایشگاه‌ها آرام نمی‌گرفت. هرچه بیشتر درباره نظم شگفت‌انگیز جهان می‌آموخت، بیشتر به عظمت آفرینش فکر می‌کرد. برای او علم فقط دانستن نبود؛ راهی بود برای فهمیدن مسئولیتی که انسان در برابر دیگران دارد. همین احساس، مسیر زندگی‌اش را تغییر داد.
مدتی بعد، او را در جنوب لبنان می‌بینیم. در میان مردمی که سال‌ها با سختی زندگی کرده بودند. مدتها در کنار آن‌ها بود؛ گاهی معلم، گاهی همراه، و گاهی کسی که فقط به حرف دل جوانان گوش می‌داد. حضورش آرامش خاصی داشت. کسانی که با او صحبت می‌کردند، حس می‌کردند کسی واقعاً دردشان را می‌فهمد.
سال‌ها گذشت تا جنگ به ایران رسید. او به جبهه آمد؛ همان مردی که می‌توانست در دانشگاهی بزرگ تدریس کند، حالا در میان خاکریزها زندگی می‌کرد. در میدان نبرد، با دقت و فکر عمل می‌کرد. برای هر حرکت برنامه داشت و با حوصله به حرف نیروها گوش می‌داد. کنار رزمندگان می‌نشست، امید می‌داد و آن‌ها را به ایستادگی تشویق می‌کرد. 
و شب‌ها… شب‌ها زمان دیگری بود. وقتی سکوت بر جبهه می‌نشست، چراغ کم‌نوری در سنگری روشن می‌شد و او دفترش را باز می‌کرد. در آن دفتر، حرف‌های دلش را می‌نوشت؛ حرف‌هایی میان عقل یک دانشمند و دل یک عاشق. در نوشته‌هایش هم درد مردم دیده می‌شد و هم امیدی عمیق به رحمت خدا.
و سرانجام روز سی‌ویکم خرداد ۱۳۶۰، دهلاویه شاهد آخرین فصل زندگی او شد. او مثل همیشه میان نیروها بود. ناگهان صدای انفجار خمپاره‌ای در دشت پیچید و ترکش‌های آن به او اصابت کرد. لحظه‌ای بعد، سکوتی سنگین همه جا را فرا گرفت. مردی که سال‌ها با خدا نجوا کرده بود، به دیدار همان معشوقی رفت که در دفترهایش با او سخن می‌گفت و آن دفترچه‌ کوچک، شناسنامه‌ پنهانِ مردی شد که پیش از آنکه جنگجوی میدان‌ها باشد، سالک کوچه‌هایِ دل بود.
سالروز شهادت دکتر مصطفی چمران در تقویم کشور «روز بسیج اساتید» نام گرفته است. این نامگذاری یادآور پیوند عمیق علم، ایمان و مسئولیت اجتماعی است و زندگی شهید دکتر چمران نمادی روشن از همین پیوند است. بی تردید راهی که او آغاز کرد، فقط به آن خاکریزها ختم نشد و امروز هم در دانشگاه‌های کشور استادانی هستند که با همان روحیه درس می‌دهند، پژوهش می‌کنند و به آینده جامعه می‌اندیشند.