خورشید، بر بلندای نینوا، بسان چشمی خونبار به تماشایِ عظیمترین پارادوکس خلقت ایستاده است. چگونه میتوان از تو گفت؟ از تو که «کلیددار بهشتی» و اکنون در محاصره کسانی هستی که به طمع بهشتی موهوم، بر رویِ حقیقتِ مطلق تیغ میکشند.
یا اباعبدالله!
قلم در دست من میلرزد؛ نه از ترس، که از هیبت آن لحظهای که تو میانِ «ماندن برای هدایت» و «رفتن برای بقای حقیقت»، دومین را برگزیدی.
ببین!
زمین زیر پای اسبها لرزان است، اما دل تو… آه از دل تو! که اقیانوسی است آرام در میانه طوفانی از کینه. دشمن، آب را بست؛ چه ابلهانه! آنها نمیدانستند که تو خود، «ساقیِ الستی» و فرات، قرنهاست که تشنه لبان توست، نه تو تشنه او. عطش، در کربلا؛ زبان گویای مظلومیت حقیقتی بود که در محاصره جهل مقدسنما گرفتار شده بود.
آیا تاریخ فهمید که تو در آن نیمروزِ تفتیده، چه میکردی؟
تو رزم نمیکردی؛ تو داشتی «انسان» را بازتعریف میکردی. تو در هر قطره خونی که به آسمان پاشیدی، بذرِ «حرّیت» را در شوره زار تاریخ نشاندی. وقتی علیاصغرت را بر سر دست گرفتی، نخواستی دشمن را به رحم آوری؛ تو میخواستی به فرشتگان نشان دهی که «تفرعنِ آدمیزاد» تا کجا میتواند سقوط کند و «تسلیمِ عبدخدا» تا کجا میتواند اوج بگیرد.
و آنگاه که تنها ماندی…
«هل من ناصرٍ» تو، فریاد برای کمک نبود. تو بینیازتر از آن بودی که یاری لشکری را بخواهی. آن فریاد، یک «فراخوان ابدی» بود؛ پیامی برای همه ما که در پس قرنها ایستادهایم. تو میپرسیدی: «آیا کسی هست که بخواهد از زندان خویش رها شود؟»
حسین جان!
کربلای تو عرصه تقابل دو نوع نگاه است: نگاهی که «تن» را میبیند و نگاهی که «جان» را در طبق اخلاص میگذارد. در نگاه دشمن، تو شکست خوردی؛ اما در نگاه حقیقت، تو در همان لحظهای که بر خاک افتادی، پرچم پیروزی را بر قله ابدیت کوبیدی. روایت تو، روایت زخمی نیست که کهنه شود؛ روایت جریانی است که هر سال، در رگهای بشریت میدود تا خون مرده غیرت را به جوش آورد.