دسترسی سریع
   بازدید : 115
تاریخ انتشار : 10 تیر1405
شهادت با آغوشی باز؛
 یادنامه‌ای به مناسبت سالروز شهادت آیت‌الله محمد صدوقی؛ امام جمعه مردمی یزد
یادنامه‌ای به مناسبت سالروز شهادت آیت‌الله محمد صدوقی؛ امام جمعه مردمی یزد
زمین می‌لرزد، خانه‌ها فرو می‌ریزند و در میان گرد و خاک و فریاد، ثانیه‌ها به قیمت جان انسان‌ها می‌گذرند. کویر طبس ناگهان به گورستانی خاموش بدل می‌شود. هنوز کسی نمی‌داند چه باید بکند که از دل همان کویر، پیرمردی هفتاد ساله آرام‌آرام قدم به میدان می‌گذارد؛ مردی که قرار است در سخت‌ترین لحظه‌ها کنار مردم بایستد و سال‌ها بعد، نامش نه فقط با یاری‌رسانی در روزهای بحران، بلکه با یکی از تکان‌دهنده‌ترین صحنه‌های تاریخ انقلاب گره بخورد.

آنچه در آن لحظاتِ بحرانی شهریور ۵۷ از او سر می‌زند، حیرت‌انگیز است. او از صدور بیانیه‌های خشک و تسلیت‌های تکراری دوری می‌کند؛ عبا بر سر می‌کشد، آستین همت بالا می‌زند و با درکی عمیق از قدرتِ مردم، شبکه‌ای بی‌نظیر از امدادرسانی را پایه‌ریزی می‌کند. مساجد و بازارها به رگ‌هایی تپنده برای خون‌رسانی به پیکر مجروحِ طبس تبدیل می‌شوند. او شخصاً در میان گرد و غبار آوارها قدم می‌زند، کامیون‌های آذوقه را با نظمی شگفت‌آور هدایت می‌کند و بر زخم‌های باز بازماندگان مرهم می‌گذارد. این تنها یکی از صحنه‌هایی است که نشان می‌دهد این روحانی سالخورده چگونه در لحظه‌های دشوار کنار مردم می‌ایستاد؛ چه در روزهای بحران و چه در سال‌های پرالتهاب پس از انقلاب.

او از همان دست روحانیانی بود که فاصله‌ای میان خود و مردم نمی‌گذاشت. در روزگاری که ترور و ناامنی بسیاری را به پشت دیوارهای حفاظتی برده بود، این پیرمرد همچنان ساده و بی‌واسطه در میان مردم رفت‌وآمد می‌کرد؛ با همان آرامش همیشگی، با همان دستی که برای سلام و احوال‌پرسی پیش می‌آمد.

اما همین نزدیکی صمیمانه، چشم دشمنان را به سوی او دوخت. آنان می‌دانستند که این مرد، هیچ‌گاه دست کسی را که برای در آغوش گرفتنش پیش می‌آید، پس نمی‌زند. و همین را به نقشه‌ای برای جنایت تبدیل کردند. یازدهم تیرماه ۱۳۶۱؛ مسجد ملااسماعیل یزد؛ نماز جمعه به پایان رسیده است و جمعیت برای دیدار با امام جمعه پیش می‌آید. پیرمرد آرام در میان مردم قدم برمی‌دارد؛ همان‌گونه که همیشه بود، بی‌فاصله و صمیمی. در میان جمعیت، مردی نزدیک می‌شود؛ به ظاهر برای پرسشی کوتاه و درخواستی ساده. لحظه‌ای بعد او را در آغوش می‌گیرد. اما آن آغوش، آغوشی معمولی نیست. ثانیه‌ای بعد انفجاری مهیب فضای مسجد را می‌شکند. شبستان در گرد و خاک و دود فرو می‌رود و محراب عبادت به خون رنگین می‌شود.

در همان لحظه است که نام این پیرمرد برای همیشه در تاریخ ثبت می‌شود: شهید آیت‌الله محمد صدوقی؛ روحانی مردمی یزد و سومین شهید محراب. او سال‌ها در کنار مردم زیست؛ در روزهای سختی همچون فاجعه طبس، در سال‌های پرحادثه انقلاب، و در لحظه‌هایی که جامعه به صدای آرام و استوارش نیاز داشت. دشمنان گمان کردند با آن انفجار می‌توانند صدای او را خاموش کنند، اما تاریخ نشان داد که چنین صداهایی خاموش نمی‌شوند. نام آیت‌الله صدوقی در حافظه مردم ماند؛ نه فقط به خاطر نحوه شهادتش، بلکه به خاطر سال‌هایی که با سادگی و صداقت در کنار مردم ایستاد و نشان داد روحانیت مردمی یعنی چه.