لینک های ضروری
  بازدید : 4192
تاریخ انتشار : 15 مهر
بهار دانش در دانشگاه یزد
دلنوشته‌ای از یک دانشجوی ورودی ۹۸
دلنوشته‌ای از یک دانشجوی ورودی ۹۸
دلنوشته‌ای از یکی از دانشجویان جدید دانشگاه یزد به دستمان رسید. وی در این دلنوشته، از تجربه اولین روز حضورش در کلاس درس و مشکلاتی که برای یافتن کلاس داشته و همراهی و برخورد خوب یکی از استادان این مجموعه با وی، سخن به میان آورده است.

در تاریک و روشنای یک صبح پاییزی، ذهن و بدن خسته ام با زنگ هشدار گوشی ام، از خواب و رخوت جدا می شود. با چشمانی بسته، لحظاتی را در ذهنم مرور می کنم. هنوز برای پذیرش وضعیت جدیدم آمادگی ندارم. از شهر و خانواده ام دور شده ام. وسایلم را چیده ام و با هم اتاقی هایم در حدّ سلام و احوالپرسی و اهل کجایی و چه رشته ای قبول شده ای، آشنا شده ام.

بر می خیزم، غریبانه به اطراف نگاهی می اندازم. برنامه اولین روز هفته(6/مهر) را مرور می کنم. ساعت 8 کلاس دارم. دفتری برای یادداشت برداری و قلمی در دستانم، همه ی آن چیزی است با خود به دانشکده می برم.

برنامه ام را دیده ام، محل تشکیل کلاس ساختمان استقلال است. نمی توانم کلاسم را پیدا کنم. پله ها را یکی دوتا می کنم . از دیر رسیدن هراس دارم. برنامه های متفاوت روی تابلوی گروهها را نگاه می کنم. وضع همه یکسان است: کلاس شماره..... ، اتاق شورا، گارگاه حسابداری، مرکز IT ... اضطرابم هر لحظه بیشتر می شود. نگاهم به اطراف می چرخد. چراغ اتاقی روشن است. به طرف اتاق می روم. کمی عصبی و تند خو هستم. در اتاق باز است و خانمی نگاهی به صفحه مانیتور دارد و گاهی چیزی را یادداشت می کند. دم در اتاق می ایستم. متوجه حضورم می شود. بی اختیار می گویم: این چه وضعی است؟ سرش را بالا می آورد. لبخندی بر لب دارد. می پرسد: کدام وضع؟ ورودی جدید هستید؟ خیر مقدم! کمی خودم را جمع و جور می کنم. می گویم بله. با همان لبخند می گوید: خوش آمدید. می گویم نمی توانم کلاسم را پیدا کنم. با صبوری مرا به نشستن دعوت می کند. رشته و درسی را که دارم می پرسد. گوشی تلفن را بر می دارد تا از همکارانش بپرسد محل تشکیل کلاسم کجاست.

از فرصت استفاده می کنم نگاهم را به اطراف اتاقش می چرخانم. بر روی وایت برد اتاقش ورود دانشجویان را تبریک گفته و آگاهانه زیستن را درخواست کرده . اتاق کوچکش پر از گل و گیاه است. می گویم: پاییز است اما این فضا بهار را تداعی می کند. می گوید: بهار است، بهارِ دانش!

به ساختمان و کلاسی که باید مراجعه کنم راهنمایی ام می کند. فضای اتاقش، لحن آرامش، پاسخگویی اش آرامم می کند...

بعد از اتمام کلاس، حسی غریب مرا به سوی اتاقش می کشاند. دوباره می بینمش. می گویم برای تشکر آمده ام. با لبخندی می گوید: امیدوارم روز، هفته و سالِ تحصیلی خوبی داشته باشی. باز هم تشکر می کنم. از او اجازه می خواهم تا از اتاقش عکس بگیرم. می پذیرد. چند تایی عکس می گیرم و از او خداحافظی می کنم.

یکی دو روز دیگر هم می گذرد. در مراسم معارفه با بخش های دیگری از اندیشه و روش حاکم بر دانشگاه یزد آشنا می شوم. در مراسم معارفه ی دانشجویان، یکی از استادان جوان دانشگاه ، با بیانی صمیمی، راهکارهایی ارزشمند را برای دانشجویان بیان می کند. صحبت هایش کلیشه ای نیست، از تغییر و رشد صحبت می کند. حرفهایش به دلِ دانشجویان می نشیند .

خنکای ملایم نسیم پاییزی در شبِ معارفه و شمیم آشنایی با محیطی که قرار است چهار سال از عمرم را در آن بگذرانم، از ذهنم می گذراند: انتخابت درست بوده. در دانشگاه یزد راه و روش دیگر گونه زیستن را خواهی آموخت. از کسی که گذران سالها علاوه بر خطوط چهره و پبشانی ، خط لبخند را  بر چهره اش پر رنگ ساخته تا استاد جوانی که سرشار از شوق پرواز و همراهی با دانشجویان برای اوج گرفتن است، همه و همه عزمی راسخ دارند تا محیطی امن را برای دانش اندوزی و تجربه یابی فراهم کنند.

زیر لب زمزمه می کنم: من هم سهم خودم را ادا خواهم کرد و آرمانهای خودم و مسئولان دانشگاه را که در یک راستاست، جامه ی عمل می پوشانم.

ارسال این عکس ها، برای تداعی حسّ رویش و درک بهار در پاییز و سپاسمندی از استادی که راهبر و راهنمایمان  در دیگرگونه زیستن بود، نخستین ادای دینی است که نسبت به دانشگاه محل تحصیلم دارم.

دانشجوی ورودی 98

امضا محفوظ