سپیده هنوز کامل پهن نشده بود. نور کمرنگی از پشت افق بالا میآمد و روی خاکهای دهلاویه مینشست. هوا بوی عجیبی داشت؛ بوی خاک نمخورده و باروتی که از شب گذشته در فضا مانده بود. در آن سکوت نیمهروشن، رزمندهای که برای سرکشی از خاکریز آمده بود، مردی را دید که کمی دورتر نشسته است. نه اسلحهای در دست داشت و نه مشغول آمادهسازی سنگر بود. دفتر کوچکی در دست گرفته بود و آرام چیزی مینوشت.